8.
انگلیس 🏴󠁧󠁢󠁥󠁮󠁧󠁿
7.
مصر🇪🇬
6.
هند 🇮🇳
5.
ایران 🇮🇷
4.
آذربایجان 🇦🇿
3.
ترکیه 🇹🇷
2.
ژاپن 🇯🇵
1.
دانمارک 🇩🇰
22.
تو با من کاری کردی که بی حس شدم و در تاریکی فرو رفتم
و کسی نتوانست مرا از آن تاریکی نجات دهد
حتی تو یارا،
پس تو قاتل قلب و روح منی و مرا در تاریکی های غار و اقیانوس و جنگل غرق کردی.
21.
اما خب در های بزرگ زیادی که بیشتر به دروازه شباهت داشتن جلوم بودن و همشون شیشه ای بودن، مثل بلور و کریستال درخشان بودن و به نظر رد شدن ازشون آسون میامد ولی از هرکدوم که رد میشد شکسته میشدو شیشه خورده هایش مثل یک یادگاری تو قلبم جا میموند
بنظر نمی
20.
از من خواستند عشق رو توصیف کنم و ترو برایشان توصیف کردم اما نمی دانستم
که می توانی به سادگی من را فراموش کنی و دیگر من را به خاطر نداشته باشی.
19.
زیرا برای ادامه دادن زیادی فرسوده بودم.
آیا از من مانده است تکه ای که بتواند این راه را ادامه بدهد.
منظورم جنگیدن با اوست.
جنگیدن با چشم هایه قهوه ایش،جنگیدن با ابروهایه پر پشت و کشیده اش،جنگیدن با او برایم دشوار است زیرا در این جنگ بازنده هستم.
18.
در جنگ میان ذهنم و قلبم من قلبم را به ذهنم باختم زیرا،ذهنم به قلبم فهماند که تا سر پا شد چه ناممکن ها را ممکن کرد و چه طوفان هایی را پشت سر گذاشت تا رنگین کمان را ببیند و از لبه ی تیغ گذر کرد و به تکه تکه شدنش یاد گرفت که هیچکس هیچکس نمی تواند آن
17.‌
برای آخرین بار در چشمانش نگاه کردم اما دیگر برقی نمیزد اما دیگر عشقی در نگاهش نبود اما دیگرچشمانش کس دیگری را میدید.
16.
صبح هارا میگذراندم و در انتظار شب بودم، شب ها در دل آسمان میزیستم تا بتوانم برای ان کادویی نورانی از سوی اسمان بیاورم، اما تقدیر اینگونه صورت داد قلب نورانی من به قلبی سرد و بی اعتماد تبدیل شود.
15.
از فکر کردن به تو نمی توانم دست بردارم درست مثل روزی که در ژرفای چشمان سیاهت غرق شدم و دیگر بازگشتی برایم نبود.
14.
در سکوتِ شب، کودک شمشیرش را پایین آورد و قلبش را بالا گرفت.
فرشته ای از جنس نور، امید را در دستان لرزان او کاشت.
میان تاریکی و روشنایی، یک نگاه کافی بود تا دنیا تغییر کند.
آن جا، جایی که ترس تمام می شود، شجاعت از نو متولد می شود.
و کودک فهمید که
13.
ارزو در گرفته نماند چو ان خواب ها هم در ان گورستان به حقیقت تبدیل شدند و رقص من با تو همچنان ادامه خواهد یافت.
12.
در دلِ مه غلیظ، تنها چیزی که مسیر را زنده نگه می داشت نور فانوسش بود.
هر قدمی که برمی داشت، سایه ای دوردست نزدیک تر می شد
گویی کسی در همان تاریکی، درست مثل او، به دنبال نوری می گشت.
گاهی در عمیق ترین شب ها هم،
یک نفر ، یک نور
می تواند دلیل ادامه
11.
همه گفتند با اولین طوفان تاریکی کنار می کشد
اما او قوی تر از سنگ و امید بخش تر از خورشید بود
اما درنهایت با لباس خونی و موهای آشفته دید که دلیل امید و قدرتش روبه رویش ایستاده و فهمید حال به دست عشقش میمیرد.
10.
9.
او را نمی توانست نگه دارد، اما دلش هنوز بلد بود آغوشش کند.
میان نور و نبودن، عشقشان لحظه ای دوباره نفس کشید
انگار جهان هم فهمیده بود بعضی دیدارها را نباید از آدم گرفت.
8.
در مه ها میرقصید مثل نوری روشن
ماه شب من اما همش خیال بود چون او محو تاریکی در نور بود و من هم میخواستم در خاک بروم تا عشق را بی پایان کنم.
7.
در تاریکی ها به دنبال هاله ی نوری از تو گشتم هر چند دور و غیر ممکن به نظر می رسید هنگام نزدیک شدن متوجه شدم که آن نور رها شده از عمق تاریکی ها بود.
6.
اشک هایم زمانی فرو ریخت که او که عزیز ترینِ من بود،عزیزترینش دیگری بود.