19.
زیرا برای ادامه دادن زیادی فرسوده بودم.
آیا از من مانده است تکه ای که بتواند این راه را ادامه بدهد.
منظورم جنگیدن با اوست.
جنگیدن با چشم هایه قهوه ایش،جنگیدن با ابروهایه پر پشت و کشیده اش،جنگیدن با او برایم دشوار است زیرا در این جنگ بازنده هستم.
18.
در جنگ میان ذهنم و قلبم من قلبم را به ذهنم باختم زیرا،ذهنم به قلبم فهماند که تا سر پا شد چه ناممکن ها را ممکن کرد و چه طوفان هایی را پشت سر گذاشت تا رنگین کمان را ببیند و از لبه ی تیغ گذر کرد و به تکه تکه شدنش یاد گرفت که هیچکس هیچکس نمی تواند آن
17.‌
برای آخرین بار در چشمانش نگاه کردم اما دیگر برقی نمیزد اما دیگر عشقی در نگاهش نبود اما دیگرچشمانش کس دیگری را میدید.
16.
صبح هارا میگذراندم و در انتظار شب بودم، شب ها در دل آسمان میزیستم تا بتوانم برای ان کادویی نورانی از سوی اسمان بیاورم، اما تقدیر اینگونه صورت داد قلب نورانی من به قلبی سرد و بی اعتماد تبدیل شود.
15.
از فکر کردن به تو نمی توانم دست بردارم درست مثل روزی که در ژرفای چشمان سیاهت غرق شدم و دیگر بازگشتی برایم نبود.
14.
در سکوتِ شب، کودک شمشیرش را پایین آورد و قلبش را بالا گرفت.
فرشته ای از جنس نور، امید را در دستان لرزان او کاشت.
میان تاریکی و روشنایی، یک نگاه کافی بود تا دنیا تغییر کند.
آن جا، جایی که ترس تمام می شود، شجاعت از نو متولد می شود.
و کودک فهمید که
13.
ارزو در گرفته نماند چو ان خواب ها هم در ان گورستان به حقیقت تبدیل شدند و رقص من با تو همچنان ادامه خواهد یافت.
12.
در دلِ مه غلیظ، تنها چیزی که مسیر را زنده نگه می داشت نور فانوسش بود.
هر قدمی که برمی داشت، سایه ای دوردست نزدیک تر می شد
گویی کسی در همان تاریکی، درست مثل او، به دنبال نوری می گشت.
گاهی در عمیق ترین شب ها هم،
یک نفر ، یک نور
می تواند دلیل ادامه
11.
همه گفتند با اولین طوفان تاریکی کنار می کشد
اما او قوی تر از سنگ و امید بخش تر از خورشید بود
اما درنهایت با لباس خونی و موهای آشفته دید که دلیل امید و قدرتش روبه رویش ایستاده و فهمید حال به دست عشقش میمیرد.
10.
9.
او را نمی توانست نگه دارد، اما دلش هنوز بلد بود آغوشش کند.
میان نور و نبودن، عشقشان لحظه ای دوباره نفس کشید
انگار جهان هم فهمیده بود بعضی دیدارها را نباید از آدم گرفت.
8.
در مه ها میرقصید مثل نوری روشن
ماه شب من اما همش خیال بود چون او محو تاریکی در نور بود و من هم میخواستم در خاک بروم تا عشق را بی پایان کنم.
7.
در تاریکی ها به دنبال هاله ی نوری از تو گشتم هر چند دور و غیر ممکن به نظر می رسید هنگام نزدیک شدن متوجه شدم که آن نور رها شده از عمق تاریکی ها بود.
6.
اشک هایم زمانی فرو ریخت که او که عزیز ترینِ من بود،عزیزترینش دیگری بود.
5.
امشبم را به شیوه ای بیگانه سپید کردی ، نه با گرمای تنت، بلکه با نور درخشان روحت که در دل گورستان هم خاموش نمی شود.
4.
فقط او بود که می توانست دل سنگ من را نرم و آرام کند اما حالا او هم از من می ترسید تنها امیدم از من نا امید شده و چهره ی هیولا نمایم چهره ی غمگین و اشک آلودم را پنهان میکند.
3.
قطرات اشکت برایم دریا ساخت
حال من برایت با این درخشانیه کوچک دستانم، خورشید می سازم شاپرک زخمیه من.
2.
تو میروی بدون اینکه یک بار به عقب نگاه کنی و ببینی من چجوری مثل شعله درون فانوست می سوزم
تو رفته ای،و من مانده ام
با خاطره هایی که چون بارانِ آتش بر جانم می بارد.
چه تلخ است. که آتش عشق تنها در یک قلب تاب می آورد.
1.
او را گم کرده بودم، در همان جایی که از دستش داده بودم
درست در همان مکانی که جلوی من خاک بدنش را بوسیده و دفن شده بود اما من نمیخواهم باور کنم
او الان درست پشت سر من است و من باور دارم که مردن او دروغی دیگر است.
عکساتونو بفرستید باتوجه به‌اون حسی که از عکستون میگیرم ، واستون متن بنویسم.
@user_hiva
https://t.chatzy.ir/ttccc
سلام مساعدم خودت چطوری
1 : مسلحتی نمیبینم
2 : اینطور فکر کن
1 : تبریز
2 : حدود هشت سالی میشه فکر کنم از سال 98
3 : بله
https://daigo.ir/secret/61903933052
ناشناس شرکت کنید