9. او را نمی توانست نگه دارد، اما دلش هنوز بلد بود آغوشش کند. میان نور و نبودن، عشقشان لحظه ای دوباره نفس کشید انگار جهان هم فهمیده بود بعضی دیدارها را نباید از آدم گرفت.
۱۹۴ بازدید
8. در مه ها میرقصید مثل نوری روشن ماه شب من اما همش خیال بود چون او محو تاریکی در نور بود و من هم میخواستم در خاک بروم تا عشق را بی پایان کنم.
۱۷۵ بازدید
7. در تاریکی ها به دنبال هاله ی نوری از تو گشتم هر چند دور و غیر ممکن به نظر می رسید هنگام نزدیک شدن متوجه شدم که آن نور رها شده از عمق تاریکی ها بود.
۱۹۳ بازدید
6. اشک هایم زمانی فرو ریخت که او که عزیز ترینِ من بود،عزیزترینش دیگری بود.
۱۸۵ بازدید
5. امشبم را به شیوه ای بیگانه سپید کردی ، نه با گرمای تنت، بلکه با نور درخشان روحت که در دل گورستان هم خاموش نمی شود.
۱۸۷ بازدید
4. فقط او بود که می توانست دل سنگ من را نرم و آرام کند اما حالا او هم از من می ترسید تنها امیدم از من نا امید شده و چهره ی هیولا نمایم چهره ی غمگین و اشک آلودم را پنهان میکند.
۱۹۷ بازدید
3. قطرات اشکت برایم دریا ساخت حال من برایت با این درخشانیه کوچک دستانم، خورشید می سازم شاپرک زخمیه من.
۲۱۹ بازدید
2. تو میروی بدون اینکه یک بار به عقب نگاه کنی و ببینی من چجوری مثل شعله درون فانوست می سوزم تو رفته ای،و من مانده ام با خاطره هایی که چون بارانِ آتش بر جانم می بارد. چه تلخ است. که آتش عشق تنها در یک قلب تاب می آورد.
۲۴۶ بازدید
1. او را گم کرده بودم، در همان جایی که از دستش داده بودم درست در همان مکانی که جلوی من خاک بدنش را بوسیده و دفن شده بود اما من نمیخواهم باور کنم او الان درست پشت سر من است و من باور دارم که مردن او دروغی دیگر است.