من تو اوج سرمای روحم ، وقتی که چشمهام از هر احساسی خاموش و سرد میشد، سعی میکردم دستهام رو گرم کنم تا تو گرم بمونی ، سعی میکردم روی لبهای ترک خوردهام از خشکیِ زیاد، لبخند بنشونم، زخم و خون اومدنِ اونهارو تحمل کنم تا فقط تو ببینی که دلیلِ این لبخ