من تو اوج سرمای روحم ، وقتی که چشمهام از هر احساسی خاموش و سرد میشد، سعی میکردم دستهام رو گرم کنم تا تو گرم بمونی ، سعی میکردم روی لبهای ترک خوردهام از خشکیِ زیاد، لبخند بنشونم، زخم و خون اومدنِ اونهارو تحمل کنم تا فقط تو ببینی که دلیلِ این لبخندی. تو هیچوقت نفهمیدی من چطور جنگیدم برای گرم بودن برای تو، تو اوجِ کولاک زندگیم. نفهمیدی چطور پاهای یخ زدم رو حرکت دادم تا فقط پشت سرت حرکت کنم تا باد سرد پشتت رو سردتر نکنه. تو هیچکدوم از اینهارو نفهمیدی که انقدر راحت همهچیز رو، احساساتم رو و من رو نادیده گرفتی.
شب تون بخیر سلاطین🌛❤️🔥
ایشالا هر چه سریع تر همه چیز درس میشه و ما پر قدرت از قبل برمیگردیم تا شما عزیزان و خوشحال و سرگرم کنیم🩸🌹