از پشتِ سایهها، صدای خندهی او را شنیدم. آنها در انتهایِ خیابان به هم رسیدند. مرد، او را به سوی خود کشید و آغوششان محکم شد؛ یک لحظهی پناه گرفتنِ کامل. نورِ زردِ چراغ، تصویرِ قفلشدهی آنها را روی آسفالتِ خیس قاب گرفته بود. من آنجا ماندم، بدونِ پل