به چشمانش نگاه کرد و لبخند زد لبخندش پرمعنا بود ، اما چشمهایش پر از عشق اینبار دروغ نبود ، میتوانست فرد روبهرویشرا حس کند . دستانش را به سمت او دراز کرد تنها میخواست گرمای دستانش را به آغوش انگشتانش دعوت کند . اما در لحظه همه چیز محو شد .. همه
۱۹۹ بازدید
«از یک جایی به بعد، دیگر حتی حوصلهیِ توضیح دادنِ غمت را هم نداری. فقط سکوت میکنی و تماشا میکنی که چطور دنیا.، بدونِ اینکه تو باشی، به بیرحمانهترین شکلِ ممکن ادامه پیدا میکند.🥲
انگار دیگر کلمات هم برایِ توصیفِ این حجم از دلتنگی و خالیبودن، بی