به چشمانش نگاه کرد و لبخند زد
لبخندش پرمعنا بود ، اما چشمهایش پر از عشق
اینبار دروغ نبود ، میتوانست فرد روبهرویشرا حس کند .
دستانش را به سمت او دراز کرد
تنها میخواست گرمای دستانش را به آغوش انگشتانش دعوت کند .
اما در لحظه همه چیز محو شد ..
همه
«از یک جایی به بعد، دیگر حتی حوصلهیِ توضیح دادنِ غمت را هم نداری.
فقط سکوت میکنی و تماشا میکنی که چطور دنیا.،
بدونِ اینکه تو باشی، به بیرحمانهترین شکلِ ممکن ادامه پیدا میکند.🥲
انگار دیگر کلمات هم برایِ توصیفِ این حجم از دلتنگی و خالیبودن، بی