خب از بچگی دوست داشتی فال گیر شی و همین تصمیم رو زندگیت خیلی تاثیر گذاشت واقعا فال گیر شدی ولی سر همه شیره میلادی و پول گنده ازشون میگرفتی وبه مشتری هات می گفتی جن احضار می کنی و اونا هم باور می کردن و توهم کلا پولدار شده بودی یه روز یه جن بیاد میاد پیشت توهم میرینی تو خودت جن میاد جلو جلو تر و میگه دوستداری ..... بهت پاستیل بدن عمویی😁 توهم میزنی زیر گریه میگیی نه ولی بعدش با اون دوست میشی اون به تو کمک می کنه تو هم به اون و تو بهترین فعال گیر توی ایرانی میشی
۲۵۹ بازدید
6ـ
همیشه یوتیوب نگاه می کردی و خوشت میومد یوتیوبر بشی و همین یه جرقه میزنه تو وجودت و میری تلاش می کنی یوتیوبر شی دوسال تلاش می کنی و تغییریبا یکم وعضت یکم خوب میشه ولی تو خیلی تلاش می کنی و بعد از دو سال ... چیه مننتظری بگم یوتیوبر معرف شدی بیشین ت
۲۳۸ بازدید
5ـ
در کودکی به بابات میگی من میخام توالت شور بشم بابات میگه ولش کن داره شعر میگه ولی تو تصلیم نشدی رفتی از یک توالت شروع کردی و دفعه بعد از ده تا شروع کردی آنقدری ماهر شدی که یه شرکتت توالت شور زدی با بعد از دو سال تو ریس کل توالت شور های تهران شدی
۲۶۹ بازدید
4ـ
یه روز داشتی میرفتی بیرون با رفیقت که خرید منی کنی همچی عالی بود تا جایی که اون گفت من باید برم تا جایی کار دارم و تو باید خودت برگردی خونه تنهایی توهم گفتی باش مراقب خودت باش و اونم رفت شب میشه و توهم گفتی بزار پیاده برم بابا تا لاغر شم بعدش
۲۷۲ بازدید
3ـ
اولش با یه سیگار شروع میشه رفیقات میگن بکش بابا یه بار که چیزی نمیشه تو هم قبول می کنی بعدش میگم بیا تر..یاک بکش قبول نمی کنی ولی اونا زیاد اسرار می کننن تو هم میگی باش اینم میکشی بعدش میگم بیا حش..یش بکش این دفعه مقاومت نمی کنی و میکشی و به ای
۲۹۴ بازدید
2ـ
یه روز داشتی سیگار می کشیدی چون با رلت کات کرده بودی و ناگهان یکی از رفیق های بابات تورو می بینه و تو حواست نیست بعد شب که برمیگردی خونه میبینی بابات رو مبل تنهایی نشسته بعدسلام می کنی یه دونی افسری میکوبه تو گوشت توهم میفتی زمین میگی چرا میزنی
۲۹۴ بازدید
1ـ
یه روز به خانوادت به دعوای بعدی انجام میدی سر یه پسر اونا میگن اون لاشی و بدرد نخوره ولی تو باور نمی کنی و خونه رو ترک می کنی و با اون پسر ازدواج می کنی تا یه سوال همه چی خوبی ولی تو به پسره مشکوک میشی بعد یه دف میری دنبالش و با یه دختر دیگه رو ک
طلوعی دیگر، فرصتی دوباره برای زیستن است. چشم بگشا و به سپیدهدمِ مهربان سلام کن، بگذار اولین نفسهای صبح، جانت را تازه کند. امروز، قصه خودت را با آرامش بنویس؛ بدون شتاب، بدون هراس، و با قلبی صبور. هر لحظه را در آغوش بگیر و رها باش، در سکوتِ صبح، جادو