رفتی و من چشم هایم را به راهت دوختم تو به پای من نماندی، من به پایت سوختم می شوم مانند تو،قید دلم را می زنم بی وفایی را عزیزم از خودت آموختم.. درگیرِ تو بودم که نمازم به قضا رفت! در من غزلی درد کشیدُ، سرِ زا رفت! سجاده گشودم که بخوانم غزلم را سمتی که تویی، عقربهی قبلهنما رفت! در بینِ غزل نامِ تو را داد زدم؛ آنگونه که تا آن سرِ این کوچه صدا رفت! بیرون زدم از خانه، یکی پشتِ سرم گفت: این وقتِ شب این شاعرِ دیوانه کجا رفت؟ من بودمُ زاهد به دو راهی که رسیدی، من سمتِ شما آمدم، او سمتِ خدا رفت! با شانه، شبی، راهیِ زلفت شدم، امّا؛ من گم شدمُ شانه پیِ کشفِ طلا رفت! در محفلِ شعر آمدمُ رفتمُ گفتند: ناخوانده چرا آمدُ ناخوانده چرا رفت؟ میخواست بکوشد به فراموشیات این شعر؛ سوزاندمش، آنگونه که دودش به هوا رفت:)
46 میخااام کی گفته نمیخورم 47 اوم نظر خودم تو تهران تو کافه مورد علاقم هست نظر صالح نمیدم (صالح بگو تو ناشناس) 48عی بابا یه مشت ادم قهرو
۸۳ بازدید
43 خواستی دعوا کنی خودم در خدمتم رلمو چیکار داری 😂 44 خب نمیدونم دقیقا من که تو دل صالح نبودمممممم ولی دوتامون همو دوست داشتیم و هیچی نمیگفتیم یعنی خب سکوت کرده بودیم تا اینکه یکی گفت ولی خب کی گفت دیگه بماند