خدا نجاتم داد آن موقعی که همهچیز تاریک بود و راهها به بنبست میرسیدند، وقتی صدای دلم از خودم هم دورتر شده بود و فکر میکردم دیگر کسی مرا نمیبیند. همان لحظهای که نفس کشیدن سخت شده بود و امید مثل نخی نازک داشت پاره میشد، دستی نامرئی مرا نگه داشت.
نمیدونم منظورمو میفهمی یا نه ، ولی یه مودی هست که من بعضی وقتا توش گیر میکنم نه غمگینم، نه عصبانی، نمیدونم بیاهمیت باشم یا اهمیت بدم، حتی بعضی وقتا نمیدونم چه ریاکشنی نشون بدم پُر از حرفم ولی نمیدونم بگمشون یا سکوت کنم، واقعا نمیدونم، فقط میدون
نمیدونم آدم درستی هستم یا نه ولی اینو خوب میدونم جوری زندگی کردم که احتیاجی به نقاب نداشته باشم و همیشه خودم بودم یعنی وقتی حالم خوب نبود واقعی خوب نبودم یا وقتی که عصبی بودم خودم بودم یا وقتی که میخندیدم حالم واقعاً خوب بود خلاصه من همیشه واقعی ب
من سخت ترین لحظاتم و تنهایی سپری کردم در حالی که بقیه فکر می کردن حالم خوبه تو زندگی گاهی باختم؛ گاهی ساختم؛ گاهی گریه کردم؛ گاهی بخشیدم؛ گاهی افتادم؛ گاهی تو تنهایی مردم؛ اما الان زمانش رسیده که بگم: «من از همه ی اینا درس گرفتم و الان خوشحالم که خود
رابطه به معنی پیدا کردن یه دوست پسر خوش قیافه یا یه دوست دختر خوشگل نیست! به معنی پیدا کردن یه ادم بینقص هم نیست... چون هیچکس بی نقص نیست به معنی پیدا کردن یه ادم پول دار هم نیست،چون پول نمیتونه عشق رو بخره یه رابطه یعنی پیدا کردن یه کسی که بهت اهمیت