خدا نجاتم داد آن موقعی که همهچیز تاریک بود و راهها به بنبست میرسیدند، وقتی صدای دلم از خودم هم دورتر شده بود و فکر میکردم دیگر کسی مرا نمیبیند. همان لحظهای که نفس کشیدن سخت شده بود و امید مثل نخی نازک داشت پاره میشد، دستی نامرئی مرا نگه داشت.
دلنوشته امشبو چندباربخون: با هرکسی نمیشه مهربون بود، نزدیک نشیم به افراد، یهو غش نکنیم با دیدن همدیگه، طرف ظرفیت نداره قاطی میکنه یه سلام و علیک گرم میکنیم طرف خودشو گم میکنه، اون گرما اون صمیمیت برا همه نیس، شاعر خوب فرانسوی میگه: بااشک خودچو رهگذر
نمیدونم منظورمو میفهمی یا نه ، ولی یه مودی هست که من بعضی وقتا توش گیر میکنم نه غمگینم، نه عصبانی، نمیدونم بیاهمیت باشم یا اهمیت بدم، حتی بعضی وقتا نمیدونم چه ریاکشنی نشون بدم پُر از حرفم ولی نمیدونم بگمشون یا سکوت کنم، واقعا نمیدونم، فقط میدون
نمیدونم آدم درستی هستم یا نه ولی اینو خوب میدونم جوری زندگی کردم که احتیاجی به نقاب نداشته باشم و همیشه خودم بودم یعنی وقتی حالم خوب نبود واقعی خوب نبودم یا وقتی که عصبی بودم خودم بودم یا وقتی که میخندیدم حالم واقعاً خوب بود خلاصه من همیشه واقعی ب