_نه بعدظهر، تو که میدونی عزیز جون من صبح سختمه بیدار بشم
بلند خندید
_از دست تو دختر، اره یادم نرفته بود که چقدر سر این موضوع تنبلی
چشمام از حرف آخرش گرد شد!!
_توهم عزیز جون؟!
تابی به گردنش داد و نخودی خندید
_همنشینی با خودته دیگه، این حرفا افتاد ورد زبونم.
لحظه ای حس و حال بدم و فراموش کردم و نیم خیز شدم صورتش و یه ماچ آبدار کردم.
_آخ قربون اون زبونت، یه دونه ای روشن جون
چپ چپ که نگاهم کرد غش غش خندیدم.
مامان صدام زد
_زُلفا بیا این چای و ببر براشون، امیر بعد شام عادت داره چای بخوره
لبخند از لبم پر زد و پوفی کشیدم.
مخالفت با مامان فایده نداشت وگرنه دوباره شروع میکرد که غر زدن که من هیچ کاری انجام نمیدم و تنبل و لوس بار اومدم و اوووو تا پشیمونم نمیکرد ول کن نبود.
بلند شدم به سمتش رفتم و سینی و از دستش گرفتم.
_آروم ببر نریزی تو سینی ها.
باشه ی غلیظی گفتم و حینی که حواسم بود باز بهونه ندم دست مامان از خونه خارج شدم.
روی پله ایستادم و واسه پیدا کردنشون چشم چرخوندم ولی ندیدمشون! پس کجا رفتن اینا؟! خواستم از پله ها برم پایین که حسی وادارم کرد سمت سوئیت امیر قدم بردارم.