ناگهان به یاد آنچه از سر گذرانده بود، به گریه افتاد؛ چنانکه اشک برای گریستن کم میآورد. گویی دیگر برایش زنده ماندن دردناک بود؛ کمطاقت، کمحوصله و بهظاهر آرام شده بود، در میان پوکههای سیگاری که به سمت افکار غمانگیز ذهنش روانه کرده بود. اگر سینهاش را میشکافتی، چیزی جز قلبِ پارهپاره و مچالهای که به گوشهی سینهاش خزیده بود نمیدیدی. ناگهان دست از گریه کشید و زیرِ لب گفت: «نمیتوانستم او را غمگین ببینم؛ نگاهِ غمگینش قلبم را میدرید.» و فندکش را جرقه زد.