زانو هایت افتاد و من سایه سنگین حسرتی تلخ را بر چهره ات دیدم و دانستم که این مرغ قصه ای از من حکایت میکند و بر غمکده تنهای من گذر کرده است، این گورستان وسیعی که همچون دنیا در کنار هزاران همسایه و هم وطن تنها و ساکت و غریب و بی آشنا شبهایی را و روزها