من شیفتهی این تصویر و قصهی کوتاهش شدم. چقدر میشه ازش یاد گرفت...
قصه اون سگیه که سقف خونهاش سوراخ بود و وقتی بارون میاومد میگفت الآن خیسه نمیشه کار کرد، آفتاب که میشد میگفت الآن که چکه نمیکنه پس نیازی به تعمیر نیست.
پشت این بهانهی خندهدار، یه واقعیت تلخ روانشناختی خوابیده. ذهن ما استاد ساختن منطقهای الکی برای توجیه تنبلی و فرار از کارهای سخته. ما جوری بهانههامون رو موجه جلوه میدیم که خودمون هم باورمون میشه کاملا حق با ماست.
از طرفی ما شدیداً درگیر «سوگیری زمان حال» هستیم. یعنی راحتی همین الآن رو به دردسرهای آینده ترجیح میدیم (لیمبیک سیستم و اینا که قبلاً گفتم.)
تو روز آفتابی چون مشکل مستقیماً جلوی چشم نیست و دردی حس نمیشه، انگیزهمون برای حل ریشهایِ مشکل صفر میشه. دقیقا مثل آدمی که تا درد دندونش میخوابه، وقت دندونپزشکی رو عقب میندازه چون «فعلا که درد نمیکنه».
بدترین قسمتش هم گیر کردن تو تلهی «شرایط ایدهآل» برای شروعه. ما همیشه منتظر یه زمان بینقص برای انجام کارهای سختیم؛ زمانی که هم حسش باشه، هم شرایط کاملآ جور باشه. ولی اون زمان هیچوقت از راه نمیرسه.
واقعیت اینه که خیلی از ماها یه سقف سوراخ تو زندگیمون داریم؛ اگه تو روزای آفتابی (وقتی هنوز بحرانی نیست و آرامش داریم) تعمیرش نکنیم، تو روزای بارونی محکومیم به خیس شدن و لرزیدن.
هاگیس نباشید
💬Ali
1991
@Kafiha