یلدا که میرسید، خونه بوی خاطره میگرفت،
سبزیپلو با ماهی رسم هر ساله بود، رسمی قدیمی، به قدمت صبر ...
سیرترشیای که خودش انداخته بود، آرام و نجیب، سالها گوشه خونه جاافتاده بود؛
نارنجهای حیاط هم درست در همین شبها میرسیدند، آبشان را میگرفت و وقتی ماهیها خوب برشته میشدند، چند قطره از آن ترشیِ ناب را رویشان میچکاند تا جان بگیرند و طعمشان به خاطره شبیهتر شود ...
و یلدا با همین طعمها، طولانیتر از همیشه میگذشت ...
ClovE
@Kafiha