این چند برگِ ماندهی پاییز هم که بریزد
زمستان من آغاز میشود
حالا دیگر به عمد مینشینم
که به دور از هیاهوی برگها
میان سرما عاشقی کنم،
و از خورده آفتاب جاماندهی خورشید
در واپسینِ سال
کمی گرما به اتاقم بیاورم
و کنار گلدان یخزدهیِ ایوان خانهام
نور بنشانم،
دلم را در این رؤیا
میان گلدان یخزده خاک کنم
و به دستت بسپارم
شاید در سپیدهدمِ فردا
کنار درخشش روشنایِ نور
در دیدهی تو
دوباره سبز شوم
و در تب آغوشت
به رنگ رویای تو
دوباره شکل بگیرمو
دوباره زاده شوم
چه اعجاز شیرینیست،
من میخواهم به عمد بنشینم
که به دور از هیاهوی برگها
میان سرما عاشقی کنم.
👤قاسم پارسایی فر
ClovE
@Kafiha