[Oh, the safe house of my soul, I sat in your eyes, I lost my astonishment, I opened my eyes to a vision more open than the night of magic, and I saw that there was no magic in the magic of your eyes, the more miraculous that made my eyes wet, was your sadness.]
[در خود که مینگرم تمامِ صبرهای عالم را میبینم، در آیینه که مینگرم تمامِ خستگیها را. گویی خستگی جامهای ماویرنگ دارد که من همیشه آن را به تن دارم، روحم با آن خو گرفته اما امشب در آیینه رنگی نو میبینم اُمید را میبینم، جوانههای کوچکی که از تار و پودِ جامهی خستگیِ روحم سبز میشوند را میبینم کسانی که از اینجا میگذرند را هم میبینم و حیرتم از هوش رفت
چشم عاشقان بوده أست🦢❤️🔥]
شب بخیر
2:26
@fareq1 IDD