♥رمان #رمان_قلب_سنگی
♥ژانر: #عاشقانه #صحنه_دار #بزرگسال #هیجانی #معمایی
♥نویسنده: #مهتاب_ر

قسمتی از رمان:
پس از ورودم بلافاصله  دست دراز کرد.. 
بازوم رو گرفت و تا بخوام حرکتی کنم میون خودش و دیوار حبس شدم.
قلبم از زور هیجان درحال انفجار بود و با اینکه در خطر بودم  اما با گستاخی نگاهش کردم.
نیشخندی زد و گفت:
_یه خورده دیر اومدی عمو جون من قدمامو برداشته بودم دیگه‌...
و بعد انگشتاش چِفت چونه م شد و سرم رو بالا گرفت.
وقتی لباش رو لبام کشیده شد و شروع کرد به بوسیدن مغزم شبیه یه برگ کاغذ سفید بود.
خالیِ خالی.
فقط میکاییل بود و رابطه‌ پر از هیجانی که هیچ‌وقت برام خسته کننده نبود و هر لحظه برای چشیدنش حریص تر میشدم


✦✿⭒⭒⭒❅⭒⭒⭒✿✦•┈۰۰۰
     @havali_sanii
•┈•✦✿⭒⭒⭒❅⭒⭒⭒✿✦•۰۰۰
1:باشه😂💕
2:نه🗿
1:نه😂
2:بیا😂💕
1:آره بیا راحت باش😂💕
@tadadash
2: عالی،خوشگله الکی نگید🙂
1:باور کن هیچکسیو ندارم مشتی😂💕
2:باش میکشیم 🗿
نه عامو رلم کجا بود😂✨
1: آره داریم،ولی کم میان😂
2:نه بابا این چه حرفیه،شما باعثش نیستی عزیزم،خواستی بیا حرف بزنیم اوکیه🙂
@tadadash
1:اد فاطی نداریم😂😕
2:هعی چیبگم
1:خب اون چه ج.ده اییه☺️
2:سلام،خیلی وقته غمگینم معلومه که میگذره
3:بگو😂😔
1:مرسی خوبم شما خوبی،من طاها 17 🙂
2:جوجه برای چی😂😭
خب عشقا بیاین ناشناس حرف بزنیم🙂✨
https://abzarek.ir/service-p/msg/4784959
منتظر پیام های قشنگتون هستم🥹💕
◈ ━    𝑨𝒑𝒆𝒙    ━ ◈

 ● @havali_sanii ●◉
◈ ━    𝑨𝒑𝒆𝒙    ━ ◈

 ● @havali_sanii ●◉
◈ ━    𝑨𝒑𝒆𝒙    ━ ◈

 ● @havali_sanii ●◉
◈ ━    𝑨𝒑𝒆𝒙    ━ ◈

 ● @havali_sanii ●◉
◈ ━    𝑨𝒑𝒆𝒙    ━ ◈

 ● @havali_sanii ●◉
◈ ━    𝑨𝒑𝒆𝒙    ━ ◈

 ● @havali_sanii ●◉