♥رمان #رمان_قلب_سنگی
♥ژانر: #عاشقانه #صحنه_دار #بزرگسال #هیجانی #معمایی
♥نویسنده: #مهتاب_ر
قسمتی از رمان:
پس از ورودم بلافاصله دست دراز کرد..
بازوم رو گرفت و تا بخوام حرکتی کنم میون خودش و دیوار حبس شدم.
قلبم از زور هیجان درحال انفجار بود و با اینکه در خطر بودم اما با گستاخی نگاهش کردم.
نیشخندی زد و گفت:
_یه خورده دیر اومدی عمو جون من قدمامو برداشته بودم دیگه...
و بعد انگشتاش چِفت چونه م شد و سرم رو بالا گرفت.
وقتی لباش رو لبام کشیده شد و شروع کرد به بوسیدن مغزم شبیه یه برگ کاغذ سفید بود.
خالیِ خالی.
فقط میکاییل بود و رابطه پر از هیجانی که هیچوقت برام خسته کننده نبود و هر لحظه برای چشیدنش حریص تر میشدم
✦✿⭒⭒⭒❅⭒⭒⭒✿✦•┈۰۰۰
@havali_sanii•┈•✦✿⭒⭒⭒❅⭒⭒⭒✿✦•۰۰۰