حواسِ آقا به این خبرنگار بود
🔹سرم پایین بود. داشتم مینوشتم. توی ظل آفتاب نشسته بودم رو به رویش تا آن ماهِ تمام را بهتر و دقیقتر تماشا کنم. اما او متوجه رد خورشید به صورتم شده بود و با اشارهای فرمود: «کی این آقا رو تو آفتاب نشونده؟ برو زیر سایه.»
🔹آن روز، آقا نگران این بود که آفتاب روی صورت من خبرنگار، من مهمان جوان نتابد؛ و من امروز اینجا هستم تا اجازه ندهم آفتاب، مهمانان آقا را در آخرین دیدار آزار دهد...
📎روایت عاشقی این خبرنگار را اینجا بخوانید.
@Farsna