تو نیکی میکن و در دجله انداز
🔹خلیفۀ عباسی پسری داشت به نام فتح، روزی فتح در رودخانه دجله مشغول شنا و یادگیری فنون آب بود که ناگهان موجی سهمگین او را با خود برد.
🔹خدمتکاران هرچه تلاش کردند نتوانستند او را نجات دهند و فتح در میان امواج خروشان ناپدید شد.
🔹خلیفه از غصه لبالب شد و دستور داد تمام غواصان و شناگران بغداد را بیاورند تا جسد او را پیدا کنند. ۷ روز گذشت و هیچ خبری از فتح نشد.
🔹همه گمان کردند که او غرق شده و خوراک ماهیان گشته است. در روز هفتم، ملوانی در نقطهای دورافتاده از رودخانه، فتح را دید که در حفرهای در میان سنگهای کنار آب پناه گرفته و زنده مانده است!
🔹او را پیش خلیفه بردند. خلیفه از شادی در پوست خود نمیگنجید. بعد از اینکه فتح کمی حالش بهتر شد، خلیفه از او پرسید: «در این ۷ روز که در آن حفره محبوس بودی، چطور از گرسنگی نمردی؟»
🔹فتح پاسخ داد: «ای خلیفه، هر روز در ساعتی مشخص، سینی نان بر روی آب ظاهر میشد و موج آن را به دهانۀ حفرهای که من بودم میآورد. بر روی هر نان نوشته شده بود: محمد بن الحسین الاسکاف.
🔹خلیفه دستور داد در شهر جار بزنند تا این شخص را پیدا کنند. مردی پینهدوز را پیش خلیفه آوردند.
🔹خلیفه از او پرسید: «آیا تو بودی که نان در دجله میانداختی؟» مرد گفت: «آری.»
🔹خلیفه پرسید: «قصدت از این کار چه بود؟»
مرد پاسخ داد: «شنیده بودم که میگویند: تو نیکی میکن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز. من میخواستم امتحان کنم که آیا این سخن راست است یا نه، پس هر روز ۱۰ نان میپختم و نام خود را رویش مینوشتم و به نیت نیکی در دجله میانداختم.»
🔹خلیفه بسیار شگفتزده شد و به آن مرد گفت: «دیدی که ایزد نیکیِ تو را نه در بیابان، که در میان آب به ثمر نشاند و فرزند مرا نجات داد.» سپس پاداش بسیار بزرگی به آن مرد داد و او را صاحب ثروت و مکنت کرد.
@Farsna - #حکایت