باران که میبارد... انگار زمین نفس میکشد؛ بوی خاک نمزده ، صدای آرام قطرهها و خیسیای که جانِ شهر را تازه میکند. گاهی باران تنها آب نیست؛ شستنِ غبارهای دلتنگی است.
✍قشنڪَیش ... بہ اینہ ڪہ اڪَہ طرف بد بود ولش نڪنی برے...ڪنارش بمونی جمع و جورش ڪنی... لازم بود خيلی جدےتر برخورد ڪنی ولی درستش ڪنی دوست داشتن و موندن با ڪسی ، کہ هیچ عیب و ایرادے نداره ڪہ هنر نیست... حتی عشقم نیست...!